هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
در طبقه دوم آپارتمـــاني در محلهاي شلوغ صبحها بيرون ميزنم از خودم دنبـــال کوهي که جا براي غاري يک نفره داشته باشد شبها بر ميگردم به خودم آتش روشن ميکنم و روي ديوارههايم طرحي ميکشم از معشوقه اي که ندارم * جلیل صفربیگی محو کرده رفتنت را این پرده نازک . ۲ دنیا سازی است از کوک افتاده! تلنگر بر هر سیمش صدای بمب می دهد. *هادی هادی کامران ۳ دنیا همین چشم های تو بود مادر اشتباهی مرا به جاده ها سپرد. ۴ این دستهای توست که تمامِ جغرافیای جهان را نشانم می دهد. و من همیشه بی اجازه به دست هایت سفر می کنم... ۵ شعرهایم درست مثلِ کوپن های مادرم چند وقت یک بار اعلام می شوند و کسی به جز تو را سیر نمی کنند. * رسول عظیمی مادر که کسی به فکر فردایش نیست یک ذره امید توی رویایش نیست هر روز نگاه می کنم جز زیلو یک تکه بهشت زیر پاهایش نیست ** توفان زده ام مگر...مگر پوست تو...؟ این موج چگونه رفته در پوست تو؟ در تو چه جزیره های نامکشوفی ست مارکوپولویی شدم که بر پوست تو... *** من قلک خویش را شکستم که پدر... در کوچه به شوق آن نشستم که پدر... امروز سی و دو سال از آن روز گذشت در حسرت آن دوچرخه هستم که پدر... **** از دهان من به پرواز درآمده گنجشکی که از گلوی تو آب می خورد. ***** نازل می شوم بر تو دست بر پوستت می سایم می پردازم به مکاشفه ات تا کی انجیلی چند من در من خاک بخورد؟ *جلیل صفربیگی(واران) و مکرو و مکر الله .... قابل توجه تمام کسانی که بی امان از این دوست شاید شاعر حمایت های فراوانی کردند. این دوست شاید شاعرمان سرقت های متعددی از اشعار راضیه بهرامی - بهزاد زرین پور- حسین پناهی - مانا اقایی - رسول پیره - فروغ فرخزاد- رضا حیرانی و گروس عبدالملکیان و آلما حیدرپور و شاید خیلی های دیگر که هنوز نمی دانیم انجام داده.... هرگز این همه دروغ یکجا به ادبیات کشانده نشده بود که شد.... داستان یک سرقت ادبی از سینا علی محمدی افتادن دکمه و رکورد صنعت ملی از ابن محمود گلایه از کسی که چوپان نبود اما دروغ می بافت از فاطمه باباخانی دوست عزیز شاید شاعر از فائزه شاکری سرقت ادبی از سرباز گمنام تاسف و تاسف و تاسف بسیار... شاید اکنون الما حیدرپور و سایرین بهترین تصمیم را برای برخورد با این دوست شاید شاعرمان بگیرند. اینک قطب شمال می تپد در سینه ام. و آب می شود در چشم های نافذم هرچه کوه یخی ست سر راه ناپیدای تو. دلگیر نشو اگر مغرب به مشرق نرسد دیگر هر چند تو تمام راه را با نهنگ ها شنا کرده ای بی امان. اینک قطب شمال در دلم آب می شود با هر نگاهت از دورترین دسترس که دست تکان می دهی. من هنوز هم مگوی توام. * فاطمه باباخانی *** و سال من نو شد با حسام کوچکم. که هر روز روزم که هیچ سالم که هیچ بلکه جهانم را نو می کند. فاطمه باباخانی نه آبان هزاروسیصد و هشتاد و هشت «نجیبانه» بودن ادبیات؛ چیزی است که ادبیات متعهد به ارزش های اخلاقی در جامعه ای ارزش مدار از متن می طلبد. نخست باید پرسید متن چقدر به این تعهد کذایی پایبند است؟ اگر معتقد به متن متعهد باشیم. به نظر من متن تنها به هنر متعهد است آن هم همانقدر که هنر به متن متعهد می باشد- البته این بدان معنی نیست که به بی ارزشی معتقد باشیم چون هنر آمیخته ای است از همه چیز-. «نجابت» متاثر از ارزش های اخلاقی و تربیت شرقی مولفه هایی هستند که همواره منجر به خودسانسوری در متن می شوند تا محتوای ارزشی اثر با محتوای ارزشی جامعه منطبق باشد. «اروتیزم» را می شود نقطه ی مقابل این «نجیبانه» بودن در محتوای ارزشی متن شمرد.
*
ادامه مطلب


